درباره وبلاگ

و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خون خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حسین لازمان و مکان ملحق شوی و فرا تر از زمان و مکان ، خود را به قافله سال شصت و یکم هجرت برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی .
آرشيو مطالب
لينك همراهان
پيوندهاي روزانه
امكانات
طراح قالب
اين قالب توسط امام زادگان عشق ویرایش شده.
به نام خدا

خادم لشکر
انباردارمون گفت: " یه بسیجی اینجاست، که عوض ده تا بسیجی کار می کنه! میشه این نیرو رو بدی به من تا تو انبار ازش استفاده کنم؟؟ "

بهش گفتم: " کو؟ کجاست؟ "

گفت: " همون که داره گونی ها رو، دو تا دو تا می بره توی انبار "

نگاه کردم ببینم کیه. گونی ها جلوی صورتش بود و دیده نمیشد . . . رفتم نزدیک تر، نیم رخش رو دیدم. آقا مهدی باکری بود! فرمانده ی لشکرمون!

تا من رو دید، با چشم و ابرو اشاره کرد که به انباردار چیزی نگم. می خواست کارش رو تموم کنه . . .
دل توی دلم نبود، اما دستور آقا مهدی بود. نمی تونستم به انباردار بگم این فرمانده ی لشکره که داره عوض ده تا بسیجی کار میکنه . . .

گونی ها که تموم شد، آقا مهدی گفت: " پاشو بریم "

رفتیم و کسی نفهمید فرمانده ی لشکر . . .


برچسب‌ها: فرمانده باکری, کارگری, مقرب الهی

نويسنده: آرمان تاریخ: موضوع: لینک ثابت
عناوين آخرين مطالب ارسالي