
خیلی چیزا رو نمی بینی
نمی فهی
درک نمیکنی
احساس نمی کنی
پس اگه تو هم حرفای منو نفهمی عجیب نیست
ولی شاید یه روز بفهمی
از وقتی بچه به دنیا می آید
باید چندین بار بچه رو ببری برای واکسن
باید پای بچه رو نگه داری تا پرستار واکسن و بزنه به رون کوچیک بچه
من فقط یه بار تونستم خودم این کارو کنم
چون وقتی واکسن تو پای بچه بره
چنان ناله ای میکنه که دلت ضعف میره
همیشه از کسی میخاستم بیاد باهام تا اون نگه داره
همه ی واکسن هارو به این منوال زدیم
تا واکسن آخر هرچی از نزدیکا خواستم
کسی باهم بیاد هیچ کس قبول نکرد
همه می دونستن بچه تو این سن
بامزست
و میفهمه
مجبور شدم خودم ببرم
مجبور شدم
دوتا واکسن بود
اولی رو که زد
بچه ناله زد
با التماس دستشو آورده بالا
و می گفت
باباییییییی باباییییییی
داشت خواهش می کرد که بغلش کنم
خواهش می کرد که نجاتش بدم
اما من نمی تونستم
چون باید دومی رو هم میزد
اما بغضم گرفت
خانمم باهام بود
نتونستم گریه کنم
فقط تو دلم گفتم
یا حسین
آقا چی کشیدی وقتی بچه شش ماهت
با نگاهش التماست می کرد
"بابایییییییی آب"
چی کشیدی آقا وقتی اصغرت آخرین لبخندشو تو صورتت زد
و تو هیچ کاری نمی تونستی کنی
ای به فدای تو آقای مظلومم