درباره وبلاگ

و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خون خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حسین لازمان و مکان ملحق شوی و فرا تر از زمان و مکان ، خود را به قافله سال شصت و یکم هجرت برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی .
برچسب‌ها
آرشيو مطالب
لينك همراهان
پيوندهاي روزانه
امكانات
طراح قالب
اين قالب توسط امام زادگان عشق ویرایش شده.
به نام خدا

·               تو یکی از اتاق های سه در چهار تاریک گلف جلسه داشتند. متوسلیان ، خرازی ، ردانی پور و همت و ... خیلی سرو صدا می کردند. از تدارکات بگیر تا طرح عملیات و گله از آموزش بسیجی ها . حسن به شان گفت « می خواید بریم آمریکا از تکاورایی آموزش دیده ی قوی هیکلشون براتون بیاریم؟ بابا باید با همین بچه بسیجی های شهری و دهاتی کار کنید. اگه می تونید، این ها را بسازید. » فقط حسن حریفشان بود

·      آخر او اسیر نبود محمد رشید صدیق، فرمانده تیپ 24مکانیزه عراق بود .دکتر حسابی کلافه بودنه تنها اوسابقه بیماری نداشت بلکه ورزشکار هم بود.صدای حسن از سنگر فرماندهی بلندشد ناگهان دکتر دید سر تیپ رنگش به سرخی متمایل شد با سختی پرسید :شما هم صدارا می شنوی ؟دکتر پرسید :منظورت را نمی فهمم .سرتیپ در حالی که بی تابانه قدم می زد گفت صدای یکی از ژنرالهای شماست بله اون صداهمه ش تو گوشمه .دکتر باقیافه متعجب پرسید :ژنرال قوی ما ؟خوب حالا این ژنرالکی هست ؟از کجا می دونی ژنراله؟ اون خیلی خوب فرماندهی میکنه فرماندهان ماهمه شون از او می ترسیدن .دکتر پرسید شما چه سابقهای از اون ژنرال دارین که این طوری باعث ترس شما شده ؟سرتییپ پاسخ داد:سابقه حمله و شکست و فرارو مرگ .تو جبهه ما صدای او به نام صدای عملیات شناخته شده هر وقت صدای اونو از پشت بی سیم می شنیدیم پیش از شروع حمله بوی شکست از روحیه فرماندهان ما بلند می شد.دکتر تازه فهمیده بودکه دلیل نوسانات فشار خون سر تیپ از چیست؟صدای حسن باقری یا همان ژنرال؟

·  بچه ها از این همه جابه جایی خسته شده بودند. من هم از دست بالایی ها خیلی عصبانی بود. به حسن گفتم « دیگه از جامون تکون نمی خوریم، هرچی می شه ، بشه . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. حسن خیلی شمرده گفت بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین می ریزه. گفتم خسته شدیم قوه ی محرکه می خوایم. دوباره گفت قوه ی محرکه خون شهیده.

·                      یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی های مقر را می شست. گاه هم ، دور از چشم همه ، حیاط را آب و جارو می زد.

·               باید می رفت تهران . فرمان ده ها جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند. گفت خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.

·                      سردار باقري هم همواره به دوستان و آشنايان و همسنگران ياد آور مي شد :« تا خالص نشوي خدا تو را بر نمي گزيند . لذا بايد سعي كنيم خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد

·               مثل همیشه صبح زود نرفت . ناخن های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی کرد. می گفت  ببین پدر سوخته چه قدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه . یکی دوبار رفت بیرون،دوباره برگشت . چند تا کاست داد و گفت  حرف های خوبی داره. گوش کن، حوصله ات سر نمی ره.» همیشه می گفتم  به دوستات بگو اگه شهید شدی، من اولین نفری باشم که باخبر می شم از صبح اخبار گوش نکرده بودم . دوستم تلفن کرد و گفت « اخبار گفته چند نفر شهید شدند.اسم مجید بقایی رو هم گفتن.نفر اول را نشنیدم کیه . نخواستم باور کنم نفر اول غلام حسین است

·  ساعت 10 به شناسايي مي رود صاحب دفتر را مي گويم، حسن عزيز را به همراه برادر مجيد بقايي و برادر مومنيان و قلاوند و رضواني و مرتضي صفار و محمد باقري برادرش به منطقه فكه مي رود - سمت راست جاده اسفالته و در يك سنگر ديده باني 4-5 كيلومتري دشمن، شروع مي كنند به شناسايي ارتفاعات حمرين و فوقي ...

·  ساعت 12 ظهر است ... صداي قاري قرآن به گوش مي رسد ... و گرم شناسايي هستند ... حسن، محمد را صدا مي زند و مي گويد برو بيرون از آن سرباز بپرس مختصات اينجا چند است ... و محمد بيرون مي رود و خدا انتخاب مي كند ... كه كرده بود منتهادر اين لحظه، گل رسيده بود ... و آماده چيدن بود .... و صفير يك گلوله توپ نزديك شد ... و نزديكتر ... و درست در سنگر هدايت شد و منفجر شد ... و سه تن بلافاصه شهيد شدند مومنيان، قلاوند، رضواني برادر مرتضي زخمي شد و اجر شهيد را خداوند نصيبش كرد. و مجيد بعد از شهادتين نيز شهيد شد و يك فرمانده دو پايش قطع شد او مجيد بود ... و اما حسن صاحب دفتر، موج شديد انفجار او را بيهوش كرد ... و ناله مي كرد ... يا حسين ... يا مهدي يا الله . آخرين كلامي كه از اين شهيد بزرگوار شنيده شد پس از ذكر شهادتين ،  نام مبارك امام شهيدان حس ين (ع) بود

·               بلند بلند گریه می کردند . دخترش را که آوردند، گریه ها بلند تر شد. شانه های فرمانده سپاه می لرزید. بازوش را گرفتم گفتم « شما با بقیه فرق دارین. صبور باشین.» طاقتش طاق شد . گفت «شما نمی دونین کی رو از دست دادیم. باقری امید ما بود، چشم دل وامید ما....»

 

نويسنده: آرمان تاریخ: موضوع: لینک ثابت
عناوين آخرين مطالب ارسالي