
نيت كردم؛ چهل روز روزه بگيرم و دعاي توسل بخوانم . بعد از اين
چهل روز، هر كي اومد جواب نه نمي شنوه.
به نظرم مي رسد شب سي و نهم يا چهلم بود . ابراهيم آمد
خواستگاري. آمده بود بله رو بگيره . بي برو برگشت.
گفتم : من مهريه نميخوام. راضي كردن خانواده ام با شما
خيلي راحت گفت : من وقت اين جور كارها رو ندارم
عصباني شدم، گفتم : شما كه وقت نداريد، چرا مي خواهيد ازدواج كنيد
گفت درسته كه وقت ندارم، اما توكل كه دارم
مراسم برگزار شد ؛ سادة ساده . با خريد يك حلقه براي من و يكانگشتر عقيق براي حاجي.
همسر شهيد محمدابراهيم همت
همساية روبه رويي ما بودند.
روزي كه آمدند خواستگاري، پدرم گفت نمي داني چه خبر است
مادر و پدر منوچهر آمده اند خواستگاري تو
خودش نيامده بود.
پدرم از پنجرة اتاق نگاهش كرده بود . منوچهر گوشة اتاقشان نماز مي خواند.
به پدرم گفتم نمي خواهم مهريه ام بيشتر از يك جلد قرآن و يك شاخة نبات باشد
اما به اصرار پدر، براي اينكه فاميل حرفي نزنند، به صد و ده هزار تومان راضي شدم.
پدر منوچهر مهريه ام را كرد صد و پنجاه تومان.
همسر شهيد منوچهر مدق
مهريه ام يك جلد كلام الله بود و يك سكه طلا.
محمد، آن يك جلد قرآن را پس از ازدواج خريد و در صفحة اولش نوشت
اميدم در اين است كه اين كتاب اساس حركت مشترك ما باشد
و نه چيز ديگر؛ كه همه چيز فناپذير است جز اين كتاب
مانده بود سكه. آن را هم بعد از عقد بهش بخشيدم.
همسر شهيد سيدمحمد جهان آرا
از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهريه ام يك جلد قر آن
و يك اسلحه باشد.
اينكه چه جور اسلحه اي باشد، برايم فرقي نداشت.
پرسيد نظرتون راجع به مهريه چيه
گفتم: هرچي شما بگين.
گفت يك جلد قرآن و يك كلت كمري، چطوره
گفتم: قبول.
هيچ كس بهش نگفته بود؛ نظر خودش بود.
قبلاً به دوستانش گفته بود دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشه
همسر شهيد مهدي باكري

ترکش
۱- یه مقایسه کنیم ببنیم ما کجاییمو اونا کجا . گفتم عوض شدم گفت نه عوضی شدیم .کجایند مردان بی ادعا
۲- فکر می کنیم مهریه نگاهبان زندگیه حواسمون نیست که ایمانه که نگهدار زندگیه
۳- ادامه اون استغفاره دو ست پیش برا حال من که خوب بود : استغفار مولی
۴- دعا کنید اول برای امام زمان