
صبح روز کريسمس ، آقا فرمودند خانة شهدا ارمني و عاشوري اگر برويم خوب است. ما نيز با سختي چند شهيد ارمني پيدا کرديم
پيش از رسيدن آقا به خاطر مسائل امنيتي با عنوان صدا و سيما وارد خانه شديم وقتي آقا نزديک خانه رسيدند به مادر شهيد گفتم: ببخشيد! الآن مقام معظم رهبري دارند مشرف ميشوند منزل شما. گفت: قدم روي چشم، تشريف بياورد. بار ديگر پرسيد گفتيد کي؟ تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمين و غش کرد. فکر کرديم چه کنيم داستان را؟ داد بيداد کرديم، دو تا دختر از پله آمدند مادرشان را بردند توي آشپزخانه
بيسيم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دويدم در خانه را باز کردم. نگهباني هم که بايد كنار در ميايستاد، رفت دم در. کارهاي حفاظتيمان را انجام داديم. آقا از ماشين پياده شد تا وارد خانه بشود. آمد توي در خانه نگاه کرد و گفت: سلام عليکم. گفتم: بفرماييد. گفت شما؟ نه اينکه ما را نميشناخت، گفتند، تو چه کارهاي يعني؟
ياد آن افتاديم که دو تا دخترها هم ميتوانند به آقا بگويند بفرماييد. تا آماده شوند چند دقيقه اي طول کشيد و ايشان دم در ايستادند. ما هم سعي کرديم بچههايي که قد بلند دارند را بياوريم، مثل نردبان دور ايشان بچينيم که ايشان پيدا نباشد. راه ديگري نداشتيم. چند دقيقه معطل شديم تا دخترها آماده شوند . آخر يكي از دخترها، دويد و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق
آقا من را صدا کرد گفت اينها پدر ندارند؟ نمي دانستم رفتيم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشيد، پدرتان؟ گفتند، مرده. گفتيم، برادر؟ گفتند، يکي داشتيم شهيد شده. گفتيم، بزرگتري، کسي؟ گفتند، عموي ما در خانة بغلي مينشيند. به هر ترفندي بود اورا آورديم او را داخل كه برديم و آقا را که ديد، مُرد. يک جنازه را يدک کرديم و برديم نشانديم روي صندلي کنار آقا.
يکي از دختر ها سؤال کرد که آقا آب، شربت، چيزي براي خوردن بياورم؟ من خودم نميدانستم که بگويم بياورد يا نياورد؟ آقا ميخورد يا نميخورد؟ رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اينها ميگويند که خوردني چيزي بياوريم؟ چايي چيزي بياوريم؟ آقا گفتند: ما مهمانشان هستيم. از مهمان ميپرسند چيزي بياورند يا نياورند؟ خُب اگر چيزي بياورند ما ميخوريم. بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشيد چايي يا آبميوه بياوريد، من هم چايي، هم آبميوة شما را ميخورم.
مثل بقية جاها آقا فرمودند: عکس شهيدتان را من نميبينم. عکس شهيد عزيزمان را بياوريد ببينم. اينها رفتند آلبوم عکسشان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه براي شب عروسي شهيد بود. آلبوم را گذاشتند جلوي آقا. صفحة اول يک عکس دوتايي. يادگاري فردين با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همينجوري نگاه ميکردند، شروع کردند به صحبت کردن، همينجوري صفحهها را ورق ميزدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکي شهيد را نداريد؟ يک عکس تکي از شهيد پيدا کردند و آوردند گذاشتند جلوي آقا.
آقا شروع کردند از شهيد تعريف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چيزي داشته به من بگوييد. ما فهميديم نام اين شهيد بزرگوار، شهيد «مانوکيان» است، به اندازة شهيدان «بابايي»، «اردستاني» و «دوران» پرواز عملياتي جنگي داشته است. هواپيمايش F14، بمبافکن رهگير بوده و بالاي صد سُرتي پرواز موفق در بغداد داشته. هواپيمايش را توي دژ آهني بغداد ميزنند. شهيد، هواپيما را تا آنجا که ممکن است، اوج ميدهد. هواپيما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا ميآيد و بقيهاش را بهسمت ايران سرازير ميشود. چهار تا موتور هواپيما منهدم ميشود. هواپيما لاشهاش توي خاک ايران ميافتد، ولي چون ديگر سيستم برقي هواپيما کار نميکرده، نتوانسته ايجکت کند و نشد كه چتر براي شهيد کار کند. هواپيما به زمين خورد و ايشان به شهادت رسيد.
مادر شهيد گفت: آقا! حالا که منزل ما هستيد، من ميتوانم جملهاي به شما عرض کنم؟ آقا گفت: بفرماييد، من آمدم اينجا که حرف شما را بشنوم. گفت: ما با شما از نظر فرهنگ ديني فاصله داريم، در روضههايتان شرکت ميکنيم، ولي خيلي مواقع داخل نميآييم. روز شهادت امام حسين(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دستههاي سينهزني امام حسين(ع) شربت ميدهيم. ميآييم توي دستههايتان مينشينيم، ظرف يکبارمصرف ميگيريم، که شما مشکل خوردن نداشته باشيد، چون ما توي ظرف آنها آب نميخوريم. توي مجالس شما شرکت ميکنيم و بعضي از حرفها را ميشنويم. من تا الآن نميفهميدم بعضي چيزها را. ميگفتند، در دين شما بانويي ـ که دختر پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص) است ـ را بين دروديوار گذاشتهاند، سينهاش را سوراخ کردهاند. ميخ، مسمار به سينهاش خورده. نميفهميدم يعني چي. ميگفتند مسلمانها يک رهبري داشتند به نام علي(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نميفهيمدم يعني چي. گفتند، در 25 سالي که حکومتش غصب شده بود، شغلش اين بود، آخر شب نان و خرما ميگذاشت روي کولش ميرفت خانه يتيمهايش. اين را هم نميفهميدم. ولي امروز فهميدم که علي(ع) کيست. امروز با ورود شما به منزلمان، با اين همه گرفتارياي كه داريد، وقت گذاشتيد و به خانة منِ غير دين خودتان تشريف آورديد. اُسقُف ما، کشيش محلة ما به خانة ما نيامده است، شما رهبر مسلمين هستيد. من فهميدم علي(ع) که خانة يتيمهايش ميرفت چهقدر بزرگ است. از ورود آقاي خامنهاي به منزلشان، به علي(ع) و 25 سال حکومت غصب شدهاش و زهرا(س) پي برد. خُب! اين برود مشهد، امام رضا(ع) شفايش نميدهد؟

ترکش
یاد این افتادم : روضه حاج قربون