درباره وبلاگ

و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خون خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حسین لازمان و مکان ملحق شوی و فرا تر از زمان و مکان ، خود را به قافله سال شصت و یکم هجرت برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی .
آرشيو مطالب
لينك همراهان
پيوندهاي روزانه
امكانات
طراح قالب
اين قالب توسط امام زادگان عشق ویرایش شده.
به نام خدا

مهمان عروسی

بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر از پايش بود، با حوصله بست.

مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها مي رفتيم گفت :

بابايي تو روزبه روز داري تپل تر مي شي. فكر نمي كني مادرت چطورمي خواد بزرگت كنه بعد مهدي را محكم بوسيد.

چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود .

دويدم طرف در كه صداي ماشين سرجا ميخكوبم كرد.

نمي خواستم باور كنم

بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم:

 اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي.

 شهيد محمدابراهيم همت

 

سفرة عقدمان از اين سفره هاي غذاخوري بود

اول تا آخر سفره را كه نگاه مي كردي گران ترين چيز همان انگشتر صد و پنجاه توماني خريد اسماعيل بود.

زمان ما شام عروسي برنج و خورش بود كه آن را هم اسماعيل گفت : من دم پخت بيشتر دوست دارم

حتي از مراسم عكس هم نگرفتيم

يك سنت شكني ديگر هم كرديم؛ به جاي بزن و بكوب تصميم گرفتيم يكي از خانم هاي جلسه اي بيايد و صحبت كند.

 شهيد اسماعيل دقايقي

 

سه سالي از زمان عقدشان مي گذشت . هر چه خانواده اصرار مي كردند كه خانمت را به خانه ب ياور مي گفت حالا بگذاريد جنگ تمام شود، بعد ما مي رويم سر خانه و زندگي مان

بالاخره اين قدر اصرار كردند و توي گوشش خواندند تا راضي شد عروسي را راه بيندازد.

شب عروسي خيلي بي سر و صدا دنبال عروس رفتند و خيلي آرام عروس را به خانه آوردند .

با آنكه صاحب خانه ش ان در همان حياط زندگي مي كرد، فردا صبح گفت :

ما اصلاً ديشب متوجه نشديم كه شما عروس آورده ايد

 محمدرضا نظافت

 

از در كه آمد، تعجب كردم.

دوباره همان لباس هاي هميشگي اش را به تن داشت. كهنه و پروصله.

جا خوردم. از خودم پرسيدم: يعني چه!؟

بهش گفتم ننه كت و شلوارت كجاست

لبخند زد؛ گفت ننه سرت سلامت باشد

گفتم : فتح الله ..

گفت : به خدا ننه باز ...

گفتم : باز چي پس

گفت : دوستم عروسي داشت

گفتم :  بخشيدي

گفت : نه

مكثي كرد و سرش را پايين انداخت.

گفتم : نه ؟

گفت: نه كه نه... مي دوني ننه... راستش هديه دادم

گفتم: كت و شلوار را؟

 گفت به خدا ننه مال دنيا مال دنياست؛

فقط نگاهش كردم. با خودم گفتم: اين ديگه كيه من كه نشناختمش.

شهيد فتح الله شهريني

 

يك كارت براي امام رضا ، مشهد.

يك كارت براي امام زمان ، جمكران.

يك كارت براي حضرت معصومه ، قم. اين يكي را خودش برده

بود انداخته بود توي ضريح.

چرا دعوت شما را رد كنيم؟ چرا به عروسي شما نياييم؟ كي بهتر ازشما؟ ببين همه آمديم. شما عزيز ما هستي

حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسي!

 شهيد مصطفي رداّني پور

 

یا فاطمه سلام الله علیها


ترکش

اول : معلومه که حضرت زهرا میان عروسیتون.

دوم : عروسیی عروسیییه که بشه حضرت زهرارو هم دعوت کرد

نويسنده: آرمان تاریخ: موضوع: لینک ثابت
عناوين آخرين مطالب ارسالي