تبليغاتX
امامزادگان عشق
درباره وبلاگ

و تو ای آنکه در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خون خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حسین لازمان و مکان ملحق شوی و فرا تر از زمان و مکان ، خود را به قافله سال شصت و یکم هجرت برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی .
آرشيو مطالب
لينك همراهان
پيوندهاي روزانه
امكانات

JavaScript Codes
طراح قالب
اين قالب توسط امام زادگان عشق ویرایش شده.
به نام خدا

شهدانامه
• استاد می گفت تمام اعضای بدن از مغز دستور می گیرند اگر ارتباط اعضای بدنم با مغز قطع بشود اعضا هیچ حرکتی نخواهند داشت اگر هم داشته باشند کاملا غیر ارادی ونامنظم خواهد بود حرف استاد که به اینجا رسید یکی از دانشجویان که از بقیه مسن تر بود و همیشه ساکت بلند شد وگفت ببخشید استاد وقتی ترکش توپ سر رفیق منو از زیر چشم هاش برد تا یک دقیقه الله اکبر می گفت

• فقط یک تیر بار متنده بود نزدیکی مان همه را زمین گیر کرده بود محسن گفت موا ظبم باش ودوید جلو لوله تیر بار را گرفت و کشید طرف زمین پوست دستش چسبید به لوله داغ تیر بار دود بود وآتش دیگر تیر نمانده بود فقط بوی گوشت کباب شده می آمد

• بلند قد و هيكلي. هميشه وقتي به او مي‌رسيدم، مي‌گفتم: «تو با اين هيكلت خيلي تابلويي، آخرش هم سيبل مي‌شي!» گذشت تا عمليات فاو. از رودخانه كه گذشتيم خورديم به سيم خاردارهاي حلقوي. دشمن آتش مي‌ريخت. نزديك بود قتل عام بشويم كه ديدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتيم ديدم يك نفر خودش را انداخته روي سيم خاردار. بلند قد و هيكلي. از عمليات كه برگشتيم روي همان سيم خاردارها تابلو شده بود. مثل يك سيبل سوراخ سوراخ

• سال73 تولد امام محمد باقر بود یک سنگر بتونی روی یک بلندی نظرمان را جلب کرد پله های بتونی ما را می رساند به سنگر اطرافش را نگاهی انداختیم کمی ور رفتیم تا یک شهید پیدا کردیم سرو دست شهید زیرپله های بتونی بود در حین جمع کردن بدن او برخوردیم به یک پوتین دیگر یک شهید دیگر تصمیم گرفتیم اطراف آن سنگر را کامل بگردیم گشتیم 50 شهید درست زیر سنگر امکان نداشت 50نفر بالای آن بلندی شهید شده باشند معلوم بود بعثی ها جمعشان کرده اند و رویشان 40سانت بتون ریخته اند و سنگر ساخته اند

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
به بانوی دو سرا

قبلا با کلید

بعدا با یا مفتاح الابواب

دیروز با یا فتاح

حالا چند وقت است با اسم یک زن

در را باز میکنم

زهره یا زهرا

چه فرقی میکند

هو الذی فی السما اله و فی الارض اله

در آسمان زهره ای

در زمین زهرا

در قلب من هر دو

 

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است
نوروز

1. از بلندگو اعلام کردند جمع شوید جلوی تدارکات و پتو بگیرید .هوا به اندازه کافی سرد بود . فرمانده گردان ‍‍با صدای بلند گفت : کی سردشه ؟‌ همه جواب دادند دشمن . گفت : بارک ا... ! معلوم می شود هنوز سردتان نیست . بفرمائید دنبال کارتان . پتوئی نداریم که به شما بدهیم

2. پدر و مادرم مي‌گفتند بچه‌اي و نمي‌گذاشتند بروم جبهه. يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد؛ لباسهاي صغري خواهرم را روي لباسم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بيرون. پدرم كه گوسفندها را از صحرا مي‌آورد، داد زد:«صغري كجا؟» براي اينكه نفهمد سيف‌الله هستم، سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با يك نامه پست كردم. يكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود. از پشت تلفن گفت: «اي بني صدر! واي به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»

3. فرمانده روز اول نارنجكي را انداخت بين جمعيت كه بعضي ترسيدند. ضامنش را نكشيده بود. بعد به آن‌ها گفت:« بچه ننه‌ها برگرديد عقب پيش ننه‌تان. شما به درد جنگ نمي‌خوريد.» 
يك بار كه فرمانده رفته بود توالتِ ريا، يكي از همين بچه ننه‌ها رفته بود دو تا سنگ آورد، انداخت روي سقف توالت كه فلزي بود و صداي زيادي درست شد. فرمانده آمد بيرون. به يك دستش شلوار بود و دست ديگرش را گرفته بود پشت سرش.
يك نفر روي خاكريز نشسته بود. مي‌گفت: «برگرديد عقب پيش ننه‌تان. شما به درد جنگ نمي‌خوريد» و مي‌خنديد
4. هر چند كه‌ همه‌ جبهه‌ها، نظافت‌ سنگر برايشان‌ حكم‌ اجباري ‌پيدا كرده‌ بود، ولي‌ خانه‌ تكاني‌ سال‌ نو فرق‌ مي‌كرد. بهانه‌اي‌ بود كه‌ شكل‌ و شمايل‌ سنگر را هم‌ بفهمي‌ نفهمي‌ عوض‌ كنيم‌. اگر جا داشت‌ كف‌ سنگر را بيشتر گود مي‌كرديم‌ تا از دو لا رفتن‌ كمرمان‌ درد نگيرد. در ديواره‌ سنگي‌ هم‌ جايي‌ به‌ عنوان‌ طاقچه‌ مي‌كنديم‌ و مهر نماز و قرآن ها را آنجا قرار مي‌داديم‌. اين‌طوري‌ مجبور نبوديم‌ موقع‌ خوابيدن‌، مثل‌ ماهي‌ كنسرو به‌ همديگر بچسبيم‌. پتوها را از كف‌ نم‌ گرفته‌ سنگر بيرون‌ مي‌برديم‌. رودخانه‌اي‌ كه‌ آن‌ سوي‌تپه‌ بود، با آب‌ گرمش‌، تنمان‌ را صفا مي‌داد و پتوها را مي‌شستيم‌. از صبح‌ تا غروب‌ كسي‌ داخل‌ سنگر نمي‌شد. فقط‌ يك‌ نفر آنجا را جارو مي‌كشيد و منتظر مي‌مانديم‌ تا نم‌ آنجا خشك‌ شود.پر كردن‌ سوراخ‌ موش ها يك‌ وظيفه‌ مهم‌ بود. نه‌ گچ‌ داشتيم‌، نه‌ سيمان‌. مجبور بوديم‌ يك‌ تكه‌ سنگ‌ با لبه‌هاي‌ تيز در دهنه‌ ورودي‌ لانه‌ شان‌ فرو كنيم ‌ولي‌ آنها هم‌ بيكار نمي‌نشستند، پاتك‌ مي‌زدند و در كمتر از يكي‌ دو روز، از جايي‌ ديگر كه‌ اصلاً احتمالش‌ را نمي‌داديم‌، كانال‌ مي‌زدند و راه‌ خروج‌ پيدا مي‌كردند.اين‌ جور مواقع‌ كار و كاسبي‌ تله‌ موش هاي‌ چوبي‌ كوچك‌ كه‌ جزو واجبات‌ هر سنگر بود، سكه‌ بود. يك‌ گوشه‌ از اتاق‌ بزرگ‌ تداركات‌ محور در شهرگيلانغرب‌، مملو بود از اين‌ تله‌ موش ها. بعضي‌ها آكبند بودند و بعضي‌ها قسمتي‌ از بدن‌ موش ها بر ديواره‌ شان‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. همه‌ آنها بوي‌ خاصي ‌مي‌دادند. هر چه‌ كه‌ بودند، دست‌ كمي‌ از عراقي ها نداشتند و دشمن‌ محسوب‌ مي‌شدند. كاسه‌ و بشقاب‌ها از دستشان‌ امان‌ نداشت‌. اگر تنبلي‌ مي‌كردي‌ و ظرف‌ غذا را نمي‌شستي‌، نيمه‌هاي‌ شب‌ با صداهاي‌ شلپ‌ شلپ‌ بيدارمي‌شدي‌ و مي‌ديدي‌ موش ها با زبان‌ خود كاسه‌ها را برق‌ انداخته‌اند!پاتك‌ زدنشان‌ هم‌ كم‌ از عراقي ها نداشت‌. نصف‌ شب‌ فريادت‌ به‌ هوا مي‌رفت‌. يكي‌ انگشت‌ پايت‌ را گاز مي‌گرفت‌، يكي‌ دستت‌ را و يكي‌ مي‌پريد توي‌ صورتت‌. بگذريم‌ زياد موش‌ بازي‌ در ‌آورديم‌!
سنگر كه‌ تميز مي‌شد، حال‌ و هواي‌ ديگري‌ داشت‌. فقط‌ شانس‌ آورديم‌ كه‌ پنجره‌هاي‌ 40*30 سانتي‌ متر هيچ‌ شيشه‌اي‌ نداشتند كه‌ مجبور باشي‌ به ‌دستور مادرت‌ آنها را برق‌ بيندازي‌! يك‌ تكه‌ گوني‌ زمخت‌ بهتر از هزار نوع‌ شيشه‌ نقش‌ بازي‌ مي‌كرد. فقط‌ كافي‌ بود آن‌ را بالا بزني‌ تا كلي‌ نسيم‌ به‌ داخل‌سنگر هجوم‌ بياورد و وجودت‌ را صفا بخشد.من‌ يكي‌ حال‌ و حوصله‌ سال‌ تحويل‌ را نداشتم‌. برخلاف‌ دوران‌ كودكي‌ام‌، رفتم‌ و گوشه‌ سنگر خوابيدم‌. يكي‌ از بچه‌ها كتري‌ بزرگ‌ را كه ‌صبح‌، كلي‌ با زحمت‌ با خاك‌ و گوني‌ شسته‌ بود بلكه‌ كمي‌ از سياهي‌ آن‌ كاسته ‌شود، روي‌ والور گذاشت‌ كه‌ بوي‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ زردش‌، حال‌ همه‌ راگرفته‌ بود ولي‌ چه‌ مي‌شد كرد؟!در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر ديدم‌، درست‌ در لحظه‌ تحويل‌ سال‌، خواب‌ بودم‌ يا بيدار نمي‌دانم‌. فقط‌ يادم‌ است‌ يك‌ باره‌ ديدم‌ كف‌ پايم ‌شعله‌ ور شده‌ و مي‌سوزد. سريع‌ از خواب‌ پريدم‌. ديدم‌ غلام‌ بود. از بچه‌هاي‌ تبريز. سر شب‌ بهم‌ تذكر داد كه‌ اگر موقع‌ تحويل‌ سال‌ بخوابم‌، بدجوري‌بيدارم‌ خواهد كرد، ولي‌ باور نمي‌كردم‌ اين‌ جوري‌! فندك‌ نفتي‌ خود را زير جورابم‌ گرفته‌ و در نتيجه‌ جورابي‌ را كه‌ كلي‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ كه‌ تا آخردوره‌ سه‌ ماهه‌ ماموريت‌ داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پاي‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!بدتر از من‌ بلايي‌ بود كه‌ سر رضا آوردند. او ديگر جوراب‌ پايش‌ نبود. يك‌ تكه‌ خرج‌ اشتعالي‌ توپ‌ لاي‌ انگشتان‌ پايش‌ گذاشتند و با يك‌ كبريت‌، كاري‌ كردند كه‌ طفلكي‌ كم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 كيلومتر در ساعت‌ به‌جاي‌ تانكر آب‌، برود طرف‌ عراقي ها.با همه‌ اينها، كسي‌ اخم‌ نمي‌كرد. همه‌ مي‌خنديدند. حتي‌ مجروحين‌ بازي‌.از خنده‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. بايد برمي‌ خاستم‌ و پس‌ ازخواندن‌ دعاي‌ تحويل‌ سال‌، آيه‌اي‌ از قرآن‌ را مي‌خواندیم‌ و سپس‌ روي‌يكديگر را مي‌بوسيديم‌ و فرارسيدن‌ سال‌ نو را تبريك‌ مي‌گفتيم‌. اينها كه‌سنت‌ بدي‌ نبود.چهارشنبه‌ سوري‌ با آن‌ همه‌ بدي‌ اش‌، كلي‌ تير و آر پي‌ جي‌ طرف‌ عراقي ها زديم‌ كه‌ بيچاره‌ها هول‌ برشان‌ داشت‌ كه‌ نكند ما قصد حمله‌ داريم‌. مگر خود من‌ نبودم‌ كه‌ پتويي‌ سياه‌ روي‌ سرم‌ انداختم‌ و درحالي‌ كه‌ با قاشق‌ به‌ پشت ‌كاسه‌ مي‌زدم‌، جلو سنگر بچه‌ها رفتم‌ و مثلاً سنت‌ قاشق‌ زني‌ را احيا كردم ‌كه‌ از شانس‌ بدم‌، برادر نوروزي‌ ـ مسئول‌ محور ـ در سنگر بچه‌ها بود و پتو را كه‌ زد كنار، كلي‌ كنف‌ شدم‌ و بچه‌ها از خدا خواسته‌، زدند زير خنده‌. حسين‌ كه‌ يك‌ مشت‌ فشنگ‌ ريخته‌ بود توي‌ كاسه‌ام‌، پريد و كاسه‌ را از دستم‌ قاپيد و دررفت‌.صبح‌ روز بعد، هوا طراوت‌ خاصي‌ داشت‌. انگار يك‌ شبه‌ همه‌ گياهان ‌سبز شدند. تپه‌ها پر شده‌ بودند از پروانه‌هاي‌ بازيگوشي‌ كه‌ بي‌ توجه‌ به‌ جبهه‌ و اين‌ حرف ها ميان‌ گل هاي‌ سفيد تازه‌ شكفته‌ چرخ‌ مي‌خوردند و دنبال‌ همديگرمي‌كردند. عطر شبنم‌، سبزه‌هاي‌ خيس‌ خورده‌، بوي‌ تند باروت‌ نم‌ كشيده‌ كه‌ از خمپاره‌ تازه‌ منفجر شده‌ بلند بود، شامه‌ها را پر مي‌كرد.عيد ديدني‌ و رفتن‌ به‌ سنگرهاي‌ بچه‌ها، لباس هايي‌ كه‌ شسته‌ و زير پتوي‌كف‌ سنگر اتو خورده‌ بود، اگر كسي‌ عطر شاه‌ عبدالعظيمي‌ داشت‌ به‌ همه‌ مي‌زد، حكايت‌ از اولين‌ روز سال‌ نو داشت‌. داخل‌ هر سنگر عكس‌ زيبايي‌ از امام‌ آذين‌ شده‌ و به‌ ديواره‌ آويخته‌ شده‌ بود. تصويري‌ شاد و خندان‌ از امام‌. ديده‌ بوسي‌، صلوات‌، ذكر حديث‌ و تلاوت‌ چند آيه‌ از قرآن‌؛ سرانجام ‌بسته‌هاي‌ كوچكي‌ كه‌ تداركات‌ فرستاده‌ بود، فضاي‌ جبهه‌ را عيدي‌ مي‌كرد. نامه‌ بچه‌هاي‌ كوچك‌ كه‌ از كيلومترها آن‌ طرف تر از جبهه‌، از شهرهاي‌ مختلف ‌آمده‌ بود. كودكان‌ و نوجوانان‌ خوش‌ سليقه‌، كارت هاي‌ تبريك‌ نقاشي‌ شده‌، مقداري‌ شكلات‌ و آجيل‌، يك‌ خودكار، يك‌ دفترچه‌ سفيد، و نامه‌اي‌ گذاشته ‌و فرستاده‌ بودند:"برادر عزيز رزمنده‌ سلام‌... من‌ چون‌ سنم‌ به‌ حدي‌ نبود كه‌ به‌ جبهه‌ بيايم‌ اين‌ عيدي‌ را از پول‌ خودم‌ براي‌ شما تهيه‌ كردم‌ و فرستادم‌ اميدوارم‌ در صفحه ‌اول‌ دفترچه‌، پاسخ‌ نامه‌ام‌ را بنويسي‌ و برايم‌ بفرستي‌ و مرا خوشحال‌ كني‌ كه ‌يك‌ رزمنده‌ هديه‌ام‌ را پذيرفته‌ است‌....برادر كوچك‌ تو"

ترکش
اول : اگه دیدی طولانیه و حال خوندنشو نداشتی سه تای اولو بخون چهارمی که طولانیه خاطره جناب داوود آبادی از حال و هوای نوروز تو جبهه هاست
دوم : روز ها نو نشده کهنه تر از دیروز است گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است
سوم : عید همه دوستان مبارک دوست دارم که به تک تک دوستان سر بزنم و تبریک بگم اما اگه نشد عذر منو بپذیرن و همین تبریک خشک خالیه منو بپدیرن
چهارم : نمیدونم چرا احساس میکنم سال پیش رو از سال های قبلی سخت تره اما به هر حال دعا میکنم که ختم به خیر بشه و بزرگترین خیر ما هم پایان انتظارمونه در ضمن از همه دوستانی که لطف میکنن و نظر میذارن اما من خیلی دیر به دیر میتونم پیششون برم معذرت میخام تو وب خیلی از دوستان میرم اما نظر نمیذارم به دلایل متعدد اما از این به بعد سعی میکنم بیشتر باشم
پنجم : تا دیروز فکر میکردم موقع سختی باید صابر بود اما حالا تازه فهمیدم که موقع سختی ها باید شاکر بود
ششم : پنج شیش سال پیش کتاب نامه های بلوغ علی صفائی رو گرفتم و خوندم اما به دلم نشست اما از نو که نگاش میکنم میبینم خیلی زیبا نوشتم اگه دستتون اومد بخونید مطمئن باشید ضرر نمیکنید



نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
چشم به راه
چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس و مسکن بود، یکی از دوستان می‌گفت رفته در یه خونه‌ایی.
یه پیرزنه در رو باز کرده.
وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟
پیرزنه سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود : میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟
گفته بود: چرا؟
یه خورده صبر کرده و جواب داده:
آخه الان دقیق نمی‌دونم.

شاید فردا از پسرم خبری بشه


ترکش

1.توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است / دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

2. التماس دعا



نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
مهمان عروسی

بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر از پايش بود، با حوصله بست.

مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها مي رفتيم گفت :

بابايي تو روزبه روز داري تپل تر مي شي. فكر نمي كني مادرت چطورمي خواد بزرگت كنه بعد مهدي را محكم بوسيد.

چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود .

دويدم طرف در كه صداي ماشين سرجا ميخكوبم كرد.

نمي خواستم باور كنم

بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم:

 اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي.

 شهيد محمدابراهيم همت

 

سفرة عقدمان از اين سفره هاي غذاخوري بود

اول تا آخر سفره را كه نگاه مي كردي گران ترين چيز همان انگشتر صد و پنجاه توماني خريد اسماعيل بود.

زمان ما شام عروسي برنج و خورش بود كه آن را هم اسماعيل گفت : من دم پخت بيشتر دوست دارم

حتي از مراسم عكس هم نگرفتيم

يك سنت شكني ديگر هم كرديم؛ به جاي بزن و بكوب تصميم گرفتيم يكي از خانم هاي جلسه اي بيايد و صحبت كند.

 شهيد اسماعيل دقايقي

 

سه سالي از زمان عقدشان مي گذشت . هر چه خانواده اصرار مي كردند كه خانمت را به خانه ب ياور مي گفت حالا بگذاريد جنگ تمام شود، بعد ما مي رويم سر خانه و زندگي مان

بالاخره اين قدر اصرار كردند و توي گوشش خواندند تا راضي شد عروسي را راه بيندازد.

شب عروسي خيلي بي سر و صدا دنبال عروس رفتند و خيلي آرام عروس را به خانه آوردند .

با آنكه صاحب خانه ش ان در همان حياط زندگي مي كرد، فردا صبح گفت :

ما اصلاً ديشب متوجه نشديم كه شما عروس آورده ايد

 محمدرضا نظافت

 

از در كه آمد، تعجب كردم.

دوباره همان لباس هاي هميشگي اش را به تن داشت. كهنه و پروصله.

جا خوردم. از خودم پرسيدم: يعني چه!؟

بهش گفتم ننه كت و شلوارت كجاست

لبخند زد؛ گفت ننه سرت سلامت باشد

گفتم : فتح الله ..

گفت : به خدا ننه باز ...

گفتم : باز چي پس

گفت : دوستم عروسي داشت

گفتم :  بخشيدي

گفت : نه

مكثي كرد و سرش را پايين انداخت.

گفتم : نه ؟

گفت: نه كه نه... مي دوني ننه... راستش هديه دادم

گفتم: كت و شلوار را؟

 گفت به خدا ننه مال دنيا مال دنياست؛

فقط نگاهش كردم. با خودم گفتم: اين ديگه كيه من كه نشناختمش.

شهيد فتح الله شهريني

 

يك كارت براي امام رضا ، مشهد.

يك كارت براي امام زمان ، جمكران.

يك كارت براي حضرت معصومه ، قم. اين يكي را خودش برده

بود انداخته بود توي ضريح.

چرا دعوت شما را رد كنيم؟ چرا به عروسي شما نياييم؟ كي بهتر ازشما؟ ببين همه آمديم. شما عزيز ما هستي

حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسي!

 شهيد مصطفي رداّني پور

 

یا فاطمه سلام الله علیها


ترکش

اول : معلومه که حضرت زهرا میان عروسیتون.

دوم : عروسیی عروسیییه که بشه حضرت زهرارو هم دعوت کرد

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
عوض شدیم

نيت كردم؛ چهل روز روزه بگيرم و دعاي توسل بخوانم . بعد از اين

چهل روز، هر كي اومد جواب نه نمي شنوه.

به نظرم مي رسد شب سي و نهم يا چهلم بود . ابراهيم آمد

خواستگاري. آمده بود بله رو بگيره . بي برو برگشت.

گفتم : من مهريه نميخوام. راضي كردن خانواده ام با شما

خيلي راحت گفت : من وقت اين جور كارها رو ندارم

عصباني شدم، گفتم : شما كه وقت نداريد، چرا مي خواهيد ازدواج كنيد

گفت درسته كه وقت ندارم، اما توكل كه دارم

مراسم برگزار شد ؛ سادة ساده . با خريد يك حلقه براي من و يكانگشتر عقيق براي حاجي.

همسر شهيد محمدابراهيم همت

 

همساية روبه رويي ما بودند.

روزي كه آمدند خواستگاري، پدرم گفت نمي داني چه خبر است

مادر و پدر منوچهر آمده اند خواستگاري تو

خودش نيامده بود.

پدرم از پنجرة اتاق نگاهش كرده بود . منوچهر گوشة اتاقشان نماز مي خواند.

به پدرم گفتم نمي خواهم مهريه ام بيشتر از يك جلد قرآن و يك شاخة نبات باشد

اما به اصرار پدر، براي اينكه فاميل حرفي نزنند، به  صد و ده هزار تومان راضي شدم.

پدر منوچهر مهريه ام را كرد صد و پنجاه تومان.

همسر شهيد منوچهر مدق

 

مهريه ام يك جلد كلام الله بود و يك سكه طلا.

محمد، آن يك جلد قرآن را پس از ازدواج خريد و در صفحة اولش نوشت

اميدم در اين است كه اين كتاب اساس حركت مشترك ما باشد

و نه چيز ديگر؛ كه همه چيز فناپذير است جز اين كتاب

مانده بود سكه. آن را هم بعد از عقد بهش بخشيدم.

همسر شهيد سيدمحمد جهان آرا

 

از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهريه ام يك جلد قر آن

و يك اسلحه باشد.

اينكه چه جور اسلحه اي باشد، برايم فرقي نداشت.

 پرسيد نظرتون راجع به مهريه چيه

گفتم: هرچي شما بگين.

گفت يك جلد قرآن و يك كلت كمري، چطوره

گفتم: قبول.

هيچ كس بهش نگفته بود؛ نظر خودش بود.

قبلاً به دوستانش گفته بود دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشه

همسر شهيد مهدي باكري

کجایند مردان بی ادعا


ترکش

۱- یه مقایسه کنیم ببنیم ما کجاییمو اونا کجا . گفتم عوض شدم گفت نه عوضی شدیم .کجایند مردان بی ادعا

۲- فکر می کنیم مهریه نگاهبان زندگیه حواسمون نیست که ایمانه  که نگهدار زندگیه

۳- ادامه اون استغفاره دو ست پیش برا حال من که خوب بود : استغفار مولی

۴- دعا کنید اول برای امام زمان

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
هرچی می گم حسین حسین

وقتی مطالبشو خوندم تقریبا شکم گرفت و یه سنگینی تا کلی وقت رو دلم بود فقط همین قدر می گم که داستان یه دختر بود چند تا مطلب تو ذهنم اومد که خوب دیدم بگم

اول : ایمان ؛ تا خیلی وقت به معنا ایمان فکر می کردم که این امنیتی که تو معنی ایمان هست اما نمی فهمیدم ، معنی الا به ذکر الله تطمئن القلوبم نمی فهمیدم گاهی که سر جلسه امتحان می رفتم فکر می کردم اگه یه دور تسبیحات حضرت زهرا رو بگم با خیال راحت می تونم برم سر جلسه امتحان .هر چند حالا هم نمی فهمم اما یه نکته در مورد ایمان : ایمان اولین قدمش از توحید مب گذره توحید یعنی اینکه همه چیزو از خدا بدونی چه خیر چه شر و خودتو تو بغل خدا رها کنی بدونی که تو اراده ای نداری . تا حالا شده مرده رو تو دست غسال ببینی اگه ندیده باشی هم قطعا می تونی تصورشو کنی  مرده هیچ اختیار ی از خودش نداره و این غساله که هرکاری می خاد می کنه چپش می کنه راستش میکنه به سنگ غسالخونه می کوبتش اما  مرده هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیده رابطه ماهم اینطور باید باشه مثل مرده تو دست غسال.توحید یعنی این که بدونیم همه چیز از خداست و هیچ چیزی تو عالم صاحب اثر نیست و نمی تونه تاثیر بذاره جز خدا .اگه اینطور  رابطه خودتو خدارو در نظر بگیری هر اتفاق خوب و بدی که تو زندگی بیافته اونو از خدا می دونی و می گی خدارو شکر  محبوب من دوس داشته منو اینطور ببنیه اگه اینطوری نگا کنی می فهمی چرا زینب کبری بعد شهادت برادر گفت لا رایت الا جمیلا

یکی درد و یکی درمان پسندد/ یکی وصل و یک یهجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران/ پسندم آنچه را جانان پسندد

اگه اینطوری نگاه کنی همین که به یاد خدا بیافتی دلت آرومه میدونی یه خدایی هست که از همه بهت مهربون تر برای بندشه و از همه قادر تر به انجام کاره و از همه حکیم تر به مدیریت اموره، عالم تر و آگاه تر از همه حتی خودم به وضع خودمه پس خیالت راحت می شه و خدارو شکر میکنی این اطمینان قلبی باعث آرامش و امنیت ذهنیت میشه و انوقته که به آرامش می رسی.

 دوم : روزی ؛ خیلی چیزا در مورد روزی هست اما اونی که من می خام بگم اینه برای هر کسی یه روزیی مقدره که بهش خواهد رسید اما بعضی ها فکر می کنن با زرنگی و یا با بعضی از کارا میتونن این روزی رو زیاد کنن در صورتی که اشتباه می کنن مثلا ااون دزدی که از دیوار بالا میره و یه مالی بهع دست میاره نمی دونه که اون مال تو روزی اون بوده اما اون با اشتباهی که مرتکب شده فقط باعث حرام شدن اون مال شده یعنی اگه اون روز صد اومن دزدید یا میتونه ا اون مال استفاده کنه یا نه اگه تونست که معلومه اون روزیش بوده و اگه نمی دزدیده هم از راه دیگه ای بهش می رسیده و اگه نتونستم که معلوم روزیش نبوده

و من يتق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ آمره قد جعل اللّه لكل شى ء قدرا ( 2 و 3 طلاق)

سوم : اختیار ؛ من معتقد به جبر نیستم اینا که گفتم درسته و با اختیار هم قابل جمع شدنه که اگه لازم بود بعدا توضیح می دم

هرچی می گم حسین حسین حسین دلم که سیر نمیشه


ترکش پست

اول ِ: این لینکو حتما خانما نگاه کنن خیلی خوبه من به عنوان یه پسر همشو تائید میکنم : ده نکته به خانم ها

دوم : ماه رمضون داره میاد ماه توبه اینو گوش بدین:  حر و طیب

سوم ک این عکسم گذاشتم که بگم : هرچی می گم حسین حسین حسین دلم که سیر نمیشه / تا نرسم به کریلا دلم ارون نمیشه

چهارم : دعا کنید

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
استغفرک من کل ذنب

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلَّ ذَنْبٍ قَوِىَ عَلَيْهِ بَدَنى بِعافِيَتِكَ،

پروردگارا ! طلب بخشش مى‏كنم از هرگناهى كه در اثر سلامتى كه به من دادى بر آن گناه نيرو گرفتم

اَوْ نالَتْهُ قُدْرَتى بِفَضْلِ نِعْمَتِكَ،

و بوسيله نعمتهاى تو بر آن  گناه، توانمند شدم

اَوْ بَسَطْتُ اِلَيْهِ يَدى بِسابِغِ رِزْقِكَ،

و يا در اثر فراوانى روزى به گناهان جرأت يافتم

اَوْ اِتَّكَلْتُ فيهِ عِنْدَ خَوْفى مِنْهُ عَلى اَناتِكَ

و به هنگام ترس از گناه به مهلتى كه به من داده بودى تكيه زدم

اَوْ اِحْتَجَبْتُ فيهِ مِنَ النّاسِ بِسِتْرِكَ،

و يا در سايه پرده پوشى تو، گناهم را از مردم مخفى كردم

اَوْ وَثِقْتُ مِنْ سَطْوَتِكَ عَلَىَّ فيهِ بِحِلْمِكَ،

و از قهر و غضب تو، به حلم و بردبارى تو خاطرجمع شدم

اَوْ عَوَّلْتُ فيهِ عَلى'كَرَمِ عَفْوِكَ

و بر كرم و بخشش تو دل بستم

قو علی خدمتک جوارحی


ترکش پست

غروب آفتاب

مشهد شمس الشموس

خنکای حرم

صدای نقاره خانه

آرزوست

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
اللهم عجل لولیک الفرج
حضرت آیت الله وحید خراسانی : امسال نیمه شعبان، شب نیمه، ساعت ۱۱ ،همه باید دعای فرج را بخوانید. دوره سال هم این برنامه راترک نکنید. هر روز به قدری که وقتتان اجازه می دهد قرآن بخوانید، به خود ولی عصر هدیه کنید. اگر این کار را عمل کنید، تو، دوره سال هر روز بالاترین گوهر را که کلام الله است قرائت کنی، به او هدیه کنی ، شب بیست و سوم رمضان که شب قدر است دفتر عملت به امضای او می رسد، آیا با تو چه معامله خواهد کرد؟

افسوس که عمر گذشت و ما از این زندگی بهره ای که باید نبردیم. شما جوان اید! از دوران جوانی کار کنید، قرآن را هر روز ترک نکنید، به امام زمان هدیه کنید، اگر یک گِلی را کنار دسته گُل بگذاری، روز اول اثری نمی بینی اما اگر یکماه این گِل کنار آن گُل بود بعد که برداشتی می بینی بوی گُل می دهد. دل من و تو هم این جور است، یک روز قرآن بخوانی مثل گِلی است که یک روز کنار گُل است، اما اگر یکسال هرروز قرآن بخوانی، آن هم قرآن را به او هدیه کنی، به این هدیه برمی گردد به او، دیگر کار، کارتو نیست؛ می شود از من و تو هدیه ای به سلیمان زمان. آن وقت او به کرمش با ما چه معامله خواهد کرد؟! این است مقام ، منصب، این است راه ارتباط با ولی عصر

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
ابن الحیدر
  • صبح روز کريسمس ، آقا فرمودند خانة شهدا ارمني و عاشوري اگر برويم خوب است. ما نيز با سختي چند شهيد ارمني پيدا کرديم

  • پيش از رسيدن آقا به خاطر مسائل امنيتي با عنوان صدا و سيما  وارد خانه شديم وقتي آقا نزديک خانه رسيدند به مادر شهيد گفتم: ببخشيد! الآن مقام معظم رهبري دارند مشرف مي‌شوند منزل شما. گفت: قدم روي چشم، تشريف بياورد.  بار ديگر پرسيد گفتيد کي؟ تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمين و غش کرد. فکر کرديم چه کنيم داستان را؟ داد بيداد کرديم، دو تا دختر از پله آمدند مادرشان را بردند توي آشپزخانه

  • بي‌سيم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دويدم در خانه را باز کردم. نگهباني هم که بايد كنار در مي‌ايستاد، رفت دم در. کارهاي حفاظتي‌مان را انجام داديم. آقا از ماشين پياده شد تا وارد خانه بشود. آمد توي در خانه نگاه کرد و گفت: سلام عليکم. گفتم: بفرماييد. گفت شما؟ نه اين‌که ما را نمي‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌اي يعني؟

  • ياد آن افتاديم که دو تا دخترها هم مي‌توانند به آقا بگويند بفرماييد. تا آماده شوند چند دقيقه اي طول کشيد و ايشان دم در ايستادند. ما هم سعي کرديم بچه‌هايي که قد بلند دارند را بياوريم، مثل نردبان دور ايشان بچينيم که ايشان پيدا نباشد. راه ديگري نداشتيم. چند دقيقه معطل شديم تا دخترها آماده شوند . آخر يكي از دخترها، دويد و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق

  • آقا من را صدا کرد گفت اين‌ها پدر ندارند؟ نمي دانستم رفتيم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشيد، پدرتان؟ گفتند، مرده. گفتيم، برادر؟ گفتند، يکي داشتيم شهيد شده. گفتيم، بزرگتري، کسي؟ گفتند، عموي ما در خانة بغلي مي‌نشيند.  به هر ترفندي بود اورا آورديم او را داخل كه برديم و آقا را که ديد، مُرد. يک جنازه را يدک کرديم و برديم نشانديم روي صندلي کنار آقا.

  • يکي از دختر ها سؤال کرد که آقا آب، شربت، چيزي براي خوردن بياورم؟  من خودم نمي‌دانستم که بگويم بياورد يا نياورد؟ آقا مي‌خورد يا نمي‌خورد؟ رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اين‌ها مي‌گويند که خوردني چيزي بياوريم؟ چايي چيزي بياوريم؟  آقا گفتند: ما مهمانشان هستيم. از مهمان مي‌پرسند چيزي بياورند يا نياورند؟ خُب اگر چيزي بياورند ما مي‌خوريم. بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشيد چايي يا آب‌ميوه بياوريد، من هم چايي، هم آب‌ميوة شما را مي‌خورم.

  • مثل بقية جاها آقا فرمودند: عکس شهيدتان را من نمي‌بينم. عکس شهيد عزيزمان را بياوريد ببينم.  اين‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه براي شب عروسي شهيد بود. آلبوم را گذاشتند جلوي آقا. صفحة اول يک عکس دوتايي. يادگاري فردين با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همين‌جوري نگاه مي‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همين‌جوري صفحه‌ها را ورق مي‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکي شهيد را نداريد؟ يک عکس تکي از شهيد پيدا کردند و آوردند گذاشتند جلوي آقا.

  •  آقا شروع کردند از شهيد تعريف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چيزي داشته به من بگوييد. ما فهميديم نام اين شهيد بزرگوار، شهيد «مانوکيان» است، به اندازة شهيدان «بابايي»، «اردستاني» و «دوران» پرواز عملياتي جنگي داشته است. هواپيمايش F14، بمب‌افکن رهگير بوده و بالاي صد سُرتي پرواز موفق در بغداد داشته. هواپيمايش را توي دژ آهني بغداد مي‌زنند. شهيد، هواپيما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج مي‌دهد. هواپيما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا مي‌آيد و بقيه‌اش را به‌سمت ايران سرازير مي‌شود. چهار تا موتور هواپيما منهدم مي‌شود. هواپيما لاشه‌اش توي خاک ايران مي‌افتد، ولي چون ديگر سيستم برقي هواپيما کار نمي‌کرده‌، نتوانسته ايجکت کند و نشد كه چتر براي شهيد کار کند. هواپيما به زمين خورد و ايشان به شهادت رسيد.

  •  مادر شهيد گفت: آقا! حالا که منزل ما هستيد، من مي‌توانم جمله‌اي به شما عرض کنم؟ آقا گفت: بفرماييد، من آمدم اين‌جا که حرف شما را بشنوم. گفت: ما با شما از نظر فرهنگ ديني فاصله داريم، در روضه‌هايتان شرکت مي‌کنيم، ولي خيلي مواقع داخل نمي‌آييم. روز شهادت امام حسين(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌هاي سينه‌زني امام حسين(ع) شربت مي‌دهيم. مي‌آييم توي دسته‌هايتان مي‌نشينيم، ظرف يک‌بارمصرف مي‌گيريم، که شما مشکل خوردن نداشته باشيد، چون ما توي ظرف آن‌ها آب نمي‌خوريم. توي مجالس شما شرکت مي‌کنيم و بعضي از حرف‌ها را مي‌شنويم. من تا الآن نمي‌فهميدم بعضي چيزها را. مي‌گفتند، در دين شما بانويي ـ که دختر پيامبر عظيم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بين دروديوار گذاشته‌اند، سينه‌اش را سوراخ کرده‌اند. ميخ، مسمار به سينه‌اش خورده. نمي‌فهميدم يعني چي. مي‌گفتند مسلمان‌ها يک رهبري داشتند به نام علي(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمي‌فهيمدم يعني چي. گفتند، در 25 سالي که حکومتش غصب شده بود، شغلش اين بود، آخر شب نان و خرما مي‌گذاشت روي کولش مي‌رفت خانه يتيم‌هايش. اين را هم نمي‌فهميدم. ولي امروز فهميدم که علي(ع) کيست. امروز با ورود شما به منزل‌مان، با اين همه گرفتاري‌اي كه داريد، وقت گذاشتيد و به خانة منِ غير دين خودتان تشريف آورديد. اُسقُف ما، کشيش محلة ما به خانة ما نيامده است، شما رهبر مسلمين‌ هستيد. من فهميدم علي(ع) که خانة يتيم‌هايش مي‌رفت چه‌قدر بزرگ است. از ورود آقاي خامنه‌اي به منزلشان، به علي(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پي برد. خُب! اين برود مشهد، امام رضا(ع) شفايش نمي‌دهد؟

 

  لبیک یا خامنه ای


 ترکش

 یاد این افتادم : روضه حاج قربون

 

 

نويسنده: آرمان فاطمی تاریخ: موضوع: لینک ثابت
عناوين آخرين مطالب ارسالي