
شاید فردا از پسرم خبری بشه

ترکش
1.توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است / دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
2. التماس دعا
بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر از پايش بود، با حوصله بست.
مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها مي رفتيم گفت :
بابايي تو روزبه روز داري تپل تر مي شي. فكر نمي كني مادرت چطورمي خواد بزرگت كنه بعد مهدي را محكم بوسيد.
چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود .
دويدم طرف در كه صداي ماشين سرجا ميخكوبم كرد.
نمي خواستم باور كنم
بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم:
اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي.
شهيد محمدابراهيم همت
سفرة عقدمان از اين سفره هاي غذاخوري بود
اول تا آخر سفره را كه نگاه مي كردي گران ترين چيز همان انگشتر صد و پنجاه توماني خريد اسماعيل بود.
زمان ما شام عروسي برنج و خورش بود كه آن را هم اسماعيل گفت : من دم پخت بيشتر دوست دارم
حتي از مراسم عكس هم نگرفتيم
يك سنت شكني ديگر هم كرديم؛ به جاي بزن و بكوب تصميم گرفتيم يكي از خانم هاي جلسه اي بيايد و صحبت كند.
شهيد اسماعيل دقايقي
سه سالي از زمان عقدشان مي گذشت . هر چه خانواده اصرار مي كردند كه خانمت را به خانه ب ياور مي گفت حالا بگذاريد جنگ تمام شود، بعد ما مي رويم سر خانه و زندگي مان
بالاخره اين قدر اصرار كردند و توي گوشش خواندند تا راضي شد عروسي را راه بيندازد.
شب عروسي خيلي بي سر و صدا دنبال عروس رفتند و خيلي آرام عروس را به خانه آوردند .
با آنكه صاحب خانه ش ان در همان حياط زندگي مي كرد، فردا صبح گفت :
ما اصلاً ديشب متوجه نشديم كه شما عروس آورده ايد
محمدرضا نظافت
از در كه آمد، تعجب كردم.
دوباره همان لباس هاي هميشگي اش را به تن داشت. كهنه و پروصله.
جا خوردم. از خودم پرسيدم: يعني چه!؟
بهش گفتم ننه كت و شلوارت كجاست
لبخند زد؛ گفت ننه سرت سلامت باشد
گفتم : فتح الله ..
گفت : به خدا ننه باز ...
گفتم : باز چي پس
گفت : دوستم عروسي داشت
گفتم : بخشيدي
گفت : نه
مكثي كرد و سرش را پايين انداخت.
گفتم : نه ؟
گفت: نه كه نه... مي دوني ننه... راستش هديه دادم
گفتم: كت و شلوار را؟
گفت به خدا ننه مال دنيا مال دنياست؛
فقط نگاهش كردم. با خودم گفتم: اين ديگه كيه من كه نشناختمش.
شهيد فتح الله شهريني
يك كارت براي امام رضا ، مشهد.
يك كارت براي امام زمان ، جمكران.
يك كارت براي حضرت معصومه ، قم. اين يكي را خودش برده
بود انداخته بود توي ضريح.
■
چرا دعوت شما را رد كنيم؟ چرا به عروسي شما نياييم؟ كي بهتر ازشما؟ ببين همه آمديم. شما عزيز ما هستي
■
حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسي!
شهيد مصطفي رداّني پور

ترکش
اول : معلومه که حضرت زهرا میان عروسیتون.
دوم : عروسیی عروسیییه که بشه حضرت زهرارو هم دعوت کرد
نيت كردم؛ چهل روز روزه بگيرم و دعاي توسل بخوانم . بعد از اين
چهل روز، هر كي اومد جواب نه نمي شنوه.
به نظرم مي رسد شب سي و نهم يا چهلم بود . ابراهيم آمد
خواستگاري. آمده بود بله رو بگيره . بي برو برگشت.
گفتم : من مهريه نميخوام. راضي كردن خانواده ام با شما
خيلي راحت گفت : من وقت اين جور كارها رو ندارم
عصباني شدم، گفتم : شما كه وقت نداريد، چرا مي خواهيد ازدواج كنيد
گفت درسته كه وقت ندارم، اما توكل كه دارم
مراسم برگزار شد ؛ سادة ساده . با خريد يك حلقه براي من و يكانگشتر عقيق براي حاجي.
همسر شهيد محمدابراهيم همت
همساية روبه رويي ما بودند.
روزي كه آمدند خواستگاري، پدرم گفت نمي داني چه خبر است
مادر و پدر منوچهر آمده اند خواستگاري تو
خودش نيامده بود.
پدرم از پنجرة اتاق نگاهش كرده بود . منوچهر گوشة اتاقشان نماز مي خواند.
به پدرم گفتم نمي خواهم مهريه ام بيشتر از يك جلد قرآن و يك شاخة نبات باشد
اما به اصرار پدر، براي اينكه فاميل حرفي نزنند، به صد و ده هزار تومان راضي شدم.
پدر منوچهر مهريه ام را كرد صد و پنجاه تومان.
همسر شهيد منوچهر مدق
مهريه ام يك جلد كلام الله بود و يك سكه طلا.
محمد، آن يك جلد قرآن را پس از ازدواج خريد و در صفحة اولش نوشت
اميدم در اين است كه اين كتاب اساس حركت مشترك ما باشد
و نه چيز ديگر؛ كه همه چيز فناپذير است جز اين كتاب
مانده بود سكه. آن را هم بعد از عقد بهش بخشيدم.
همسر شهيد سيدمحمد جهان آرا
از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهريه ام يك جلد قر آن
و يك اسلحه باشد.
اينكه چه جور اسلحه اي باشد، برايم فرقي نداشت.
پرسيد نظرتون راجع به مهريه چيه
گفتم: هرچي شما بگين.
گفت يك جلد قرآن و يك كلت كمري، چطوره
گفتم: قبول.
هيچ كس بهش نگفته بود؛ نظر خودش بود.
قبلاً به دوستانش گفته بود دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشه
همسر شهيد مهدي باكري

ترکش
۱- یه مقایسه کنیم ببنیم ما کجاییمو اونا کجا . گفتم عوض شدم گفت نه عوضی شدیم .کجایند مردان بی ادعا
۲- فکر می کنیم مهریه نگاهبان زندگیه حواسمون نیست که ایمانه که نگهدار زندگیه
۳- ادامه اون استغفاره دو ست پیش برا حال من که خوب بود : استغفار مولی
۴- دعا کنید اول برای امام زمان
وقتی مطالبشو خوندم تقریبا شکم گرفت و یه سنگینی تا کلی وقت رو دلم بود فقط همین قدر می گم که داستان یه دختر بود چند تا مطلب تو ذهنم اومد که خوب دیدم بگم
اول : ایمان ؛ تا خیلی وقت به معنا ایمان فکر می کردم که این امنیتی که تو معنی ایمان هست اما نمی فهمیدم ، معنی الا به ذکر الله تطمئن القلوبم نمی فهمیدم گاهی که سر جلسه امتحان می رفتم فکر می کردم اگه یه دور تسبیحات حضرت زهرا رو بگم با خیال راحت می تونم برم سر جلسه امتحان .هر چند حالا هم نمی فهمم اما یه نکته در مورد ایمان : ایمان اولین قدمش از توحید مب گذره توحید یعنی اینکه همه چیزو از خدا بدونی چه خیر چه شر و خودتو تو بغل خدا رها کنی بدونی که تو اراده ای نداری . تا حالا شده مرده رو تو دست غسال ببینی اگه ندیده باشی هم قطعا می تونی تصورشو کنی مرده هیچ اختیار ی از خودش نداره و این غساله که هرکاری می خاد می کنه چپش می کنه راستش میکنه به سنگ غسالخونه می کوبتش اما مرده هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیده رابطه ماهم اینطور باید باشه مثل مرده تو دست غسال.توحید یعنی این که بدونیم همه چیز از خداست و هیچ چیزی تو عالم صاحب اثر نیست و نمی تونه تاثیر بذاره جز خدا .اگه اینطور رابطه خودتو خدارو در نظر بگیری هر اتفاق خوب و بدی که تو زندگی بیافته اونو از خدا می دونی و می گی خدارو شکر محبوب من دوس داشته منو اینطور ببنیه اگه اینطوری نگا کنی می فهمی چرا زینب کبری بعد شهادت برادر گفت لا رایت الا جمیلا
یکی درد و یکی درمان پسندد/ یکی وصل و یک یهجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران/ پسندم آنچه را جانان پسندد
اگه اینطوری نگاه کنی همین که به یاد خدا بیافتی دلت آرومه میدونی یه خدایی هست که از همه بهت مهربون تر برای بندشه و از همه قادر تر به انجام کاره و از همه حکیم تر به مدیریت اموره، عالم تر و آگاه تر از همه حتی خودم به وضع خودمه پس خیالت راحت می شه و خدارو شکر میکنی این اطمینان قلبی باعث آرامش و امنیت ذهنیت میشه و انوقته که به آرامش می رسی.
دوم : روزی ؛ خیلی چیزا در مورد روزی هست اما اونی که من می خام بگم اینه برای هر کسی یه روزیی مقدره که بهش خواهد رسید اما بعضی ها فکر می کنن با زرنگی و یا با بعضی از کارا میتونن این روزی رو زیاد کنن در صورتی که اشتباه می کنن مثلا ااون دزدی که از دیوار بالا میره و یه مالی بهع دست میاره نمی دونه که اون مال تو روزی اون بوده اما اون با اشتباهی که مرتکب شده فقط باعث حرام شدن اون مال شده یعنی اگه اون روز صد اومن دزدید یا میتونه ا اون مال استفاده کنه یا نه اگه تونست که معلومه اون روزیش بوده و اگه نمی دزدیده هم از راه دیگه ای بهش می رسیده و اگه نتونستم که معلوم روزیش نبوده
و من يتق اللّه يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بالغ آمره قد جعل اللّه لكل شى ء قدرا ( 2 و 3 طلاق)
سوم : اختیار ؛ من معتقد به جبر نیستم اینا که گفتم درسته و با اختیار هم قابل جمع شدنه که اگه لازم بود بعدا توضیح می دم

ترکش پست
اول ِ: این لینکو حتما خانما نگاه کنن خیلی خوبه من به عنوان یه پسر همشو تائید میکنم : ده نکته به خانم ها
دوم : ماه رمضون داره میاد ماه توبه اینو گوش بدین: حر و طیب
سوم ک این عکسم گذاشتم که بگم : هرچی می گم حسین حسین حسین دلم که سیر نمیشه / تا نرسم به کریلا دلم ارون نمیشه
چهارم : دعا کنید
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلَّ ذَنْبٍ قَوِىَ عَلَيْهِ بَدَنى بِعافِيَتِكَ،
پروردگارا ! طلب بخشش مىكنم از هرگناهى كه در اثر سلامتى كه به من دادى بر آن گناه نيرو گرفتم
اَوْ نالَتْهُ قُدْرَتى بِفَضْلِ نِعْمَتِكَ،
و بوسيله نعمتهاى تو بر آن گناه، توانمند شدم
اَوْ بَسَطْتُ اِلَيْهِ يَدى بِسابِغِ رِزْقِكَ،
و يا در اثر فراوانى روزى به گناهان جرأت يافتم
اَوْ اِتَّكَلْتُ فيهِ عِنْدَ خَوْفى مِنْهُ عَلى اَناتِكَ
و به هنگام ترس از گناه به مهلتى كه به من داده بودى تكيه زدم
اَوْ اِحْتَجَبْتُ فيهِ مِنَ النّاسِ بِسِتْرِكَ،
و يا در سايه پرده پوشى تو، گناهم را از مردم مخفى كردم
اَوْ وَثِقْتُ مِنْ سَطْوَتِكَ عَلَىَّ فيهِ بِحِلْمِكَ،
و از قهر و غضب تو، به حلم و بردبارى تو خاطرجمع شدم
اَوْ عَوَّلْتُ فيهِ عَلى'كَرَمِ عَفْوِكَ
و بر كرم و بخشش تو دل بستم

ترکش پست
غروب آفتاب
مشهد شمس الشموس
خنکای حرم
صدای نقاره خانه
آرزوست
افسوس که عمر گذشت و ما از این زندگی بهره ای که باید نبردیم. شما جوان اید! از دوران جوانی کار کنید، قرآن را هر روز ترک نکنید، به امام زمان هدیه کنید، اگر یک گِلی را کنار دسته گُل بگذاری، روز اول اثری نمی بینی اما اگر یکماه این گِل کنار آن گُل بود بعد که برداشتی می بینی بوی گُل می دهد. دل من و تو هم این جور است، یک روز قرآن بخوانی مثل گِلی است که یک روز کنار گُل است، اما اگر یکسال هرروز قرآن بخوانی، آن هم قرآن را به او هدیه کنی، به این هدیه برمی گردد به او، دیگر کار، کارتو نیست؛ می شود از من و تو هدیه ای به سلیمان زمان. آن وقت او به کرمش با ما چه معامله خواهد کرد؟! این است مقام ، منصب، این است راه ارتباط با ولی عصر

صبح روز کريسمس ، آقا فرمودند خانة شهدا ارمني و عاشوري اگر برويم خوب است. ما نيز با سختي چند شهيد ارمني پيدا کرديم
پيش از رسيدن آقا به خاطر مسائل امنيتي با عنوان صدا و سيما وارد خانه شديم وقتي آقا نزديک خانه رسيدند به مادر شهيد گفتم: ببخشيد! الآن مقام معظم رهبري دارند مشرف ميشوند منزل شما. گفت: قدم روي چشم، تشريف بياورد. بار ديگر پرسيد گفتيد کي؟ تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمين و غش کرد. فکر کرديم چه کنيم داستان را؟ داد بيداد کرديم، دو تا دختر از پله آمدند مادرشان را بردند توي آشپزخانه
بيسيم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دويدم در خانه را باز کردم. نگهباني هم که بايد كنار در ميايستاد، رفت دم در. کارهاي حفاظتيمان را انجام داديم. آقا از ماشين پياده شد تا وارد خانه بشود. آمد توي در خانه نگاه کرد و گفت: سلام عليکم. گفتم: بفرماييد. گفت شما؟ نه اينکه ما را نميشناخت، گفتند، تو چه کارهاي يعني؟
ياد آن افتاديم که دو تا دخترها هم ميتوانند به آقا بگويند بفرماييد. تا آماده شوند چند دقيقه اي طول کشيد و ايشان دم در ايستادند. ما هم سعي کرديم بچههايي که قد بلند دارند را بياوريم، مثل نردبان دور ايشان بچينيم که ايشان پيدا نباشد. راه ديگري نداشتيم. چند دقيقه معطل شديم تا دخترها آماده شوند . آخر يكي از دخترها، دويد و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق
آقا من را صدا کرد گفت اينها پدر ندارند؟ نمي دانستم رفتيم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشيد، پدرتان؟ گفتند، مرده. گفتيم، برادر؟ گفتند، يکي داشتيم شهيد شده. گفتيم، بزرگتري، کسي؟ گفتند، عموي ما در خانة بغلي مينشيند. به هر ترفندي بود اورا آورديم او را داخل كه برديم و آقا را که ديد، مُرد. يک جنازه را يدک کرديم و برديم نشانديم روي صندلي کنار آقا.
يکي از دختر ها سؤال کرد که آقا آب، شربت، چيزي براي خوردن بياورم؟ من خودم نميدانستم که بگويم بياورد يا نياورد؟ آقا ميخورد يا نميخورد؟ رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا اينها ميگويند که خوردني چيزي بياوريم؟ چايي چيزي بياوريم؟ آقا گفتند: ما مهمانشان هستيم. از مهمان ميپرسند چيزي بياورند يا نياورند؟ خُب اگر چيزي بياورند ما ميخوريم. بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشيد چايي يا آبميوه بياوريد، من هم چايي، هم آبميوة شما را ميخورم.
مثل بقية جاها آقا فرمودند: عکس شهيدتان را من نميبينم. عکس شهيد عزيزمان را بياوريد ببينم. اينها رفتند آلبوم عکسشان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه براي شب عروسي شهيد بود. آلبوم را گذاشتند جلوي آقا. صفحة اول يک عکس دوتايي. يادگاري فردين با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همينجوري نگاه ميکردند، شروع کردند به صحبت کردن، همينجوري صفحهها را ورق ميزدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکي شهيد را نداريد؟ يک عکس تکي از شهيد پيدا کردند و آوردند گذاشتند جلوي آقا.
آقا شروع کردند از شهيد تعريف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چيزي داشته به من بگوييد. ما فهميديم نام اين شهيد بزرگوار، شهيد «مانوکيان» است، به اندازة شهيدان «بابايي»، «اردستاني» و «دوران» پرواز عملياتي جنگي داشته است. هواپيمايش F14، بمبافکن رهگير بوده و بالاي صد سُرتي پرواز موفق در بغداد داشته. هواپيمايش را توي دژ آهني بغداد ميزنند. شهيد، هواپيما را تا آنجا که ممکن است، اوج ميدهد. هواپيما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا ميآيد و بقيهاش را بهسمت ايران سرازير ميشود. چهار تا موتور هواپيما منهدم ميشود. هواپيما لاشهاش توي خاک ايران ميافتد، ولي چون ديگر سيستم برقي هواپيما کار نميکرده، نتوانسته ايجکت کند و نشد كه چتر براي شهيد کار کند. هواپيما به زمين خورد و ايشان به شهادت رسيد.
مادر شهيد گفت: آقا! حالا که منزل ما هستيد، من ميتوانم جملهاي به شما عرض کنم؟ آقا گفت: بفرماييد، من آمدم اينجا که حرف شما را بشنوم. گفت: ما با شما از نظر فرهنگ ديني فاصله داريم، در روضههايتان شرکت ميکنيم، ولي خيلي مواقع داخل نميآييم. روز شهادت امام حسين(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دستههاي سينهزني امام حسين(ع) شربت ميدهيم. ميآييم توي دستههايتان مينشينيم، ظرف يکبارمصرف ميگيريم، که شما مشکل خوردن نداشته باشيد، چون ما توي ظرف آنها آب نميخوريم. توي مجالس شما شرکت ميکنيم و بعضي از حرفها را ميشنويم. من تا الآن نميفهميدم بعضي چيزها را. ميگفتند، در دين شما بانويي ـ که دختر پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص) است ـ را بين دروديوار گذاشتهاند، سينهاش را سوراخ کردهاند. ميخ، مسمار به سينهاش خورده. نميفهميدم يعني چي. ميگفتند مسلمانها يک رهبري داشتند به نام علي(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نميفهيمدم يعني چي. گفتند، در 25 سالي که حکومتش غصب شده بود، شغلش اين بود، آخر شب نان و خرما ميگذاشت روي کولش ميرفت خانه يتيمهايش. اين را هم نميفهميدم. ولي امروز فهميدم که علي(ع) کيست. امروز با ورود شما به منزلمان، با اين همه گرفتارياي كه داريد، وقت گذاشتيد و به خانة منِ غير دين خودتان تشريف آورديد. اُسقُف ما، کشيش محلة ما به خانة ما نيامده است، شما رهبر مسلمين هستيد. من فهميدم علي(ع) که خانة يتيمهايش ميرفت چهقدر بزرگ است. از ورود آقاي خامنهاي به منزلشان، به علي(ع) و 25 سال حکومت غصب شدهاش و زهرا(س) پي برد. خُب! اين برود مشهد، امام رضا(ع) شفايش نميدهد؟

ترکش
یاد این افتادم : روضه حاج قربون
غفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
از شما دور شدن زار شدن هم دارد
هر که از چشم بیفتاد محلش ندهند
عبد آلوده شدن خار شدن هم دارد
عیب از ماست که هر صبح نمی بینیمت
چشم بیمار شده تار شدن هم دارد
همه با درد به دنبال طبیبی هستیم
دوری از کوی تو بیمار شدن هم دارد
ای طبیب همه انگار دلت با ما نیست
بد شدن حس دل آزار شدن هم دارد
آنقدر حرف در این سینه ی ما جمع شده
این همه عقده تلنبار شدن هم دارد
از کریمان فقرا جود و کرم می خواهند
لطف بسیار طلبکار شدن هم دارد
نکند منتظر مردن مایی آقا؟!ـ
این بدی مانع دیدار شدن هم دارد
ما اسیریم اسیر غم دنیا هستیم
عفلت از یار گرفتار شدن هم دارد
وقتی حسین در صحنه است
اگر در صحنه نیستی
هرکجا میخواهی باش
چه ایستاده به نماز
چه نشستته بر سر سفره شراب
شهید گلستانی
***
وقتی با حسین در کربلا نباشی
دیگر فرقی ندارد
که همچون ابن زیاد در بزم شراب و میان دخترکان مطرب نشسته باشی
یا همچون قاعدین در محراب عبادت و سر در سجده عبادت داشته باشی
اگر با حسین در کربلا نباشی
فرقی ندارد که مختار باشی که کوفه را کن فیکون خواهی کرد
یا تواب باشی
کل یوم عاشورا و کل ارض کرب بلا
تو در کجای صحنه ای ؟
هرکس رجزی میخاند و خودش را معرفی میکرد این رسم عرب بود
نسبت ها آنقد نابرابر بود که که باید تک تک به میدان میرفتند
ارباب همه سربازی داشت ؛ شش ماهه تا هفتاد ساله ، اما او تنها یازده یازده سال داشت
آمد اجازه میدان بگیرد
اجازه نداد
" فرمود شاید مادرت راضی نباشد "
پدرش در حمله اول شهید شده بود
"مادرم خودش فرمان داد به میدان بروم"
اجازه گرفت و به میدان رفت
رجز میخاند اما متفاوت
"امیری حسین و نعم الامیر"
کشتند سرش ر ا هم بریدند و پیش کش مادرش کردند
نه بی تابی کرد نه گریه سرا تمیز کرد
بوسید
به سوی دشمن پرت کرد
"چیزی که برای خدا داده داده ام پس نمیگیرم"
