شش گوشه

از مدرسه برگشته و برنگشته، ديدم مسجد محل شلوغ است. رفتم خانه. نهار مي‌خوردم كه آبجي زهرا با چشم‌هاي خيس آمد داخل.- علي! نشستي؟ احمد رو بردن!
- كجا؟
- بهشت زهرا.
هنوز يك ماه نمي‌شد. توي مدرسه بغل دست خودم مي‌نشست. نگذاشتم كسي سر جايش بنشيند. گفته بودم جايش را نگه مي‌دارم تا برگردد.
به بهشت زهرا كه رسيدم، ديدم كفش نپوشيده‌ام. از پايم خون مي‌آمد. با پاي خوني رفتم ثبت نام كردم براي جبهه.

بچه! اين چه وضعشه؟ صبح مي‌ري هنرستان، بعد مي‌ري معلوم نيست كجا كار مي‌كني، شب‏ها هم كه اين حاج ابوالقاسم مقدس رو ول نمي‌كني توي مسجد. تلف مي‌شي پسر جون! مگه من مادرت نيستم؟ پس چرا حرفم رو گوش نمي‌كني؟»
مثل هميشه رفت جلو و پيشاني مادرش را بوسيد: «جونِ عزيز اگه مي‌دونستم از ته دل اين حرف رو مي‌زني، نه هنرستان مي‌رفتم، نه سركار، نه مسجد خاتم. ولي من مي‌دونم فقط از سر دل‏سوزي اين حرف‌ها رو مي‌زني.»
از وقتي امير شهيد شد، ديگر كسي پيشاني مادرش را نبوسيد.

درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه مي‌شد رفت، نه مي‌شد دراز كشيد. چند نفري هم شهيد شده بودند و افتاده بودند توي ميدان مين. يك دفعه کسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نمي‌گذاشتم جلو بيايد.

گنبد کربلا



ترکش

1-دلم کربلا میخاد

2-.دلم تنگه برات حسین

3- گر عشق نباشد به چه کار آید دل

4-علت این که عکسا نمیاد به خاطر دان شدن آپلود سنترمه فکر کنم از نو همه رو باید آپ کنم پس تا اطلاع ثانوی فقط پست اولو تو صفحه اول میبینید

۵- آهنگ وب رو عوض كردم . اين مداحي و اين عكسا واقعا اشك آدم رو درمياره .

اللهم ارزقنا توفیق الزیارة الحسین علیه السلام ..

6- کساني که لطف کردن و تو نظر خصوصي و عمومي درباره استاد تنها نوشتن خيلي لطف کردن اما  بعضي ها ديگه وقتشه که بزرگ شن و گرنه روزگار با تلخي اين واقعيتو حاليشون ميکنه

۷- چهل روز مانده تا محرم


 

نوشته شده توسط آرمان فاطمی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت